دوران انتخاباتو هرگز یادم نمیره .تو تلویزیون برای اولین بار با زنها و دخترای بی حجاب یا به طور کلی بد حجاب مصاحبه میکردن .همه مهربون شده بودن و وعده های خوشکل خوشکل میدادن (ماجوانان را ......... ما جوانهای شمارا......)کردنمون ولی بهمون کمک نکردن !!الان میشه گفت که یه ماهه که نیروی انتظامی گیر داده به حجاب ما ها و داره به شدت برخورد میکنه .مصابحه هم که میکنن کسی جرات نداره که بگه نه طرح غلطی هیچ وقت یادم نمیره این محمود توی تلویزیون اومد و گفت :آیا واقعا مشکل مردم ما شکل موهای این بچه هاست ؟بچه ها دوست دارن هر جور بذارن موهاشونو به منو تو چه ربطی داره ؟منو تو باید به مسائل اساسی مملکت برسی.!!!!!!!!!!!آخ آدم میسوزه از این همه دورویی.بابا یکی نیست بگه به تو چه آخه مگه نمیگین لباس نشانه شخصیت و درون فرد است.خوب وقتی من مجبورم اون چیزیو بپوشم که سلیقه خودم نیست کی میتونه بفهمه من کیم .آخ چقدر دقم گرفت از اون کفاش که یه متر ریش گذاشته بود رو میدون کفاشی داره ها به اون دختره به خاطر موهاش گیر داده بود.یا اون پلیسی که نمیتونست جواب سوال اون دخترو بده بهش میگفت اگه حرف بزنی میبرمت بازداشتگاه .یا اون دختری که صدای شیونش میومدو میگفت نمیخواد سوتر ماشین شه شماها میزدینشو فرستادینش تو .بابا پس شما با اونی که هنوزم که هنوزه 22 بهمن میگین مرگ بر شاه چه فرقی دارین اون میگفت به زور بی حجابی شما میگین به زور حجاب .این همه آخوندو روحانیو مرجع تقلید کجان که ببینن چی به سرمون اومده .اگه حرف امر به معروف خدا گفته اگه امر به معروف باعث بی آبرویی بشه نباید صورت بگیره.آخه دلتون برای اون پدری نمیسوزه که وقتی میاد دست دخترشو بگیره ببره چه جوری به قیافه معصوم فرزندش نگاه میکنه بعد مبگه چشمم کور میفرستمش بره اون ور آب ...شما ها باید یه فکری برای ذهن بیمار خودتون کنین بعد بیاین ببینین که جامعه چه جوری اصلاح میشه

مطمئنم که این دو دست هرگز به هم نمیرسند هر چند خیلی به هم نزدیکند
گویی هر جنبنده ای که در ذهن معنا می رویاند، هم اینک بدنبال خویشتن است.
بهترین راه برای فرار از تنهایی ها، و برای تنها گذاشتن ها
.
..
بغضی ست که نمی گذارد کلمات را به بیرون برانم.
بگذارید بگذارید تا دوباره بازگردم.
نه به خویش نه نه ن ن
در چین و شکن اشک ها و غم ها خدایی نیز هست
این را همیشه از یاد میگذرانده ام،
او که می گوید برخیز تا برویم
و من می گویم: میروی و گریه می آید مرا
ساعتی بنشین که باران بگذرد.

و باز عالمی از ندانستن ها می آیند و مرا با خویش می برند.

یه چیز توی کله ات هست که فکر می کنی بقیه هم باید بدونن اما تا می خوای بنویسیش از مغزت پریده بی خیال...
در درونم غوغایی پنهان است که خود تنها آن را به دوش می کشم.
نمی دونی که من چرا تنهام...همانند مردابی آروم و بیصدا در گوشه ای پنهانم...
خسته از روزگارم...رفتن بهترین راه است برایم...
خستگی امانم را بریده.....آری من همان دختر نفرینیم....
اما چرا نفرینم کردن ...نمی دانم...
پاهایم تاول زده خستهشدم از پیمودن این راه بی پایان....
من مرگ را می خواهم...زندگی برایم مفهومی ندارد...
دیگر بهانه ای هم برای موندن ندارم....
یادت است آن آسمان؟آری آسمانم هم دیگر برایم رنگی ندارد....
غمگینم....بریده ام.......!
چراحق من اززندگیاین است...خدایااااااااااا!
بودنم احمقانه است...هم برای خودم عذاب آور هم برای ......
می خوام آرومبگیرم...آروم....
احساس خفگیتمام وجودم و تو خودش غرق کرده...
ندانسته آمدم....پس همان بهتر که ندانستهبروم...
می دانم که حرف هایم عذاب آوراست....
همش نا امیدی...مرگ....تاریکی ناکجا آباد...........
من که به این زمین خاکی پناه آورده بودم پسچرا!!!!
ببین رو این زمین خاکی هم حرف از بهشته....
توی این زندگی لعتنیمن هیچ حقی ندارم....
نگو که چرا اینجوری فکر می کنی....نگو امیدت به خدا............نه نگو ....
نمی خوام چیزی بشنوم....
سطل زباله اتاقم پر شده از نوشته های ذهن پاره ام
دیگه برام مهم نیست...
چشمام و می بندم تا فراموش کنم تمام.....
اما همچنان صفرهای خاک خورده ذهنم...
دو راه هست مرگ یا رسیدن به سیاره جنون...
می خوام بخوابم...تا شاید کمی .....
انتهای خط همین جاست...من حسش می کنم....
دیگه بال و پری برای رفتن نیست...تاب موندن نیست...
طاقت!!!!!نمیشناسمش

یک سالی از عمر اینجا میگذرد ....درست میان دو زمستان....و من.....کمی...
کمی تغییر کرده ام
برای شناختنم .....
عکسم را مچاله کن!
خوش بهحال آن مرد
که در زندگيش
تو راه بروی
خوش به حال مردی
که برایش
تو شيرينزبانی کنی
...
خوش به حال مردی
که نگاه پاک ومعصومانه تو
هرروز به او خیره شود
خوش به حال مردی
که دستهای قشنگ تو
دکمههای پيرهنش را
باز کند
ببندد
تا لبهایت به نجوايی بخندد
....
حسرت دستهایت مانده
به چشمهایم
به خوابهایم
به کش و قوسهای تنم
در حسرت دستهایت
پرپر میزنم
...
چقدر برایت قصه بگويم
چقدر ببوسمت
نوازشت کنم
موهایت را نفس بکشم
تا خوابت ببرد؟
چقدر
نگاهت کنم
نگاهت کنم
تا خوابم ببرد؟
...
چقدربی تو، به تو فکر کنم؟
همه فکر میکنن من مردم ولی زندم....... منتها گم شدم که خودمو هدفمو پیدا کنم .....مهم نیست چقدر طول میکشه مهم اینه که من خیلی زود دوباره ظاهر میشم ...!!!!
بچه که بودم ...ساده بودم ...قلبم یه رنگ داشت....بزرگترین دروغم این بود که وقتی لباسم خاکی وپاره میشه به مامانم نگم که افتادم زمین......چند سال بزرگ شدم فهمیدم من اونی نبودم که همه میگفتن مشکلم شد گمشده ای که داشتم ...بزرگتر که شدم مشکلم شد گمشده و عشقی که بهش نرسیده بودم......بازم بزرگ شدم مشکلم شد گمشده و عشق و انتقام از کسایی که من و زندگیمو تباه کردن......سالها گذشت من هر سال بزرگتر شدم و هر سال مشکلی به مشکلام اضافه شد...هر سال نفرت از آدمی جدید ولی دیگه خسته شدم میخوام همین جا بمونم................ ولی باز با همه اینه یه چیز برام مونده میدونی چیه حس انتقام از کسی که منو زندگیمو به بازی گرفتن
در اشتباه گذشت عمر من به ز یقین دانم
که آنچه به ز یقین است اشتباه من است
گرچه بیشتر از هر کسی گنه کارم
ولی عفو تو از گناه من بالاتر است!!!!!!!!!


