تبليغاتX
افکارفاحشه ی توبه کرده+دندون کرم خورده

 

 

گفتی که در این زمانه باید نان داشت

من میگویم نان عزیز است

 ولی آیا به سکوت میشود ایمان داشت

 

+ نوشته شده در ساعت توسط madcapgirl |



 

 

 

دلیل.....دلیل.....دلیل....دلیل....برای همه چیز دلیل میخوان برای اشتباهاتت.... برای ندونم کاریات.... برای بد بودنت.... برای بی اعتقاد بودنت.... برای زندگی کردنت.... برای انسان بودنت....برای اون چیزی که آرزو داری....برای گرفتن حقت....برای انتقام....برای اسم وبلاگت.....برای تنها بودنت.....برای خوشبخت و بد بخت بودنت وبرای احساست ...ولی....ولی دیوار اتاقم با اینکه منو تو خودش حبس کرده هرگز دلیل نفس کشیدنمو ازم نپرسید ممنونم دیوار برای یکرنگ بودنت

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط madcapgirl |


باد روسری ام را برد

اشکالی ندارد!!

بدون روسری به جنگ باد می روم

+ نوشته شده در ساعت توسط madcapgirl |


امروز برای اولین بار به خودم غبطه خوردم

امروز برای اولین بار آرزو کردم که همیشه خودم باشم

امروز کمی بیشتر به حال فکر کردم کمی در آینده رفتم و هیچ در گذشته

امروز فهمیدم همیشه با بدست آوردن کسی که دوستش داریم صاحبش نمیشیم

امروز با باریدن بارون حس کردم که کسی هست که این قطره هارو به پائین پرتاب کنه

امروز برای اولین بار فهمیدم که ما با انگیزه به دنیا میایم و با حیرت زندگی میکنیم با اندوه میمیریم

امروز برای اولین بار فهمیدم کوه غم من تپه ای در برابر کوه بزرگ غم دخترک بی نوا

امروز فهمیدم زمین خسته شده از بس صدای گریه غم های من و شنیده کمی به فکر اون باشم

امروز برای اولین بار فهمیدم چقدر فرشته اتفاقی به وبلاگم سر زدند

آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم آن زمان که دوستمان دارند لجبازی میکنیم و بعد برای آنچه که از دست رفته آه میکشیم

و تو سارا ممنون برای همدردیات تو مینا با حرفای قشنگت تو دوست با بحث کردنات که میخواستی منو به خودم نشون بدی و تو مهدیار ممنون که آخر اومدی ولی...ولی ممنون که امروزمو برای اولین بار زیبا کردی ممنون که شیلا و یه بار دیگه زنده کردی 

+ نوشته شده در ساعت توسط madcapgirl |


 

  

 

 

من ....تو.....اون ......همه......دنبال چی هستیم توی این زندگی،توی این زندگی که سراسرش لجن...توی این زندگی که اگه یه موج بیاد همه چیزو میبره توی این زندگی که همه خنجر به دست وایستادن که خم بشی و یه خنجر از پشت بهت بزنن بهت،زندگی که ....میاد و فردا دیگه پیداش نمیشه و تو به آخرش میرسی،توی زندگی که تو به هیچ کس نمیتونی اعتماد کنی .اونجایی که میای به آفتاب نگاه کنی ابر با تمام زورش میادو همه گرمی وجودتو میبره،تا تو میای لباس سفید تنت کنی یکی میادو یه مشت لجن میریزه و میره تا میای یه کسی یه جایی رو پیدا کنی که توش زندگی کنی یکی با یه مشعل آتیش میزنه و همون بهشتو میکنه جهنم!و این تو هستی که تا آخر زندگیت میسوزی واین از قصاص اون دنیام بدتره حالا من اینو میگم یه چادر مشکی روسرت بنداز با یه چتری که خودت میتونی بسازی بساز به جای اون قلب نرم و وجدانت یه سنگ بردار یه سنگ  سفت بذار جاش یه راه مستقیمو انتخاب کن برو هی برو برو تا هلت ندادن اگه توی اون راه دره هم بود برو مطمئن باش دردش بیشتر از اون دردی نیست که تو کشیدی

+ نوشته شده در ساعت توسط madcapgirl |


چقدر روزامون تکراری شدن نه حادثه ای نه اتفاق جدیدی،صبح پا میشی ظهر می خوابی بعدظهر پا میشی شب می خوابی.تلوویزیونم گریه آدمو در میاره از بس چیزای تکراری داره گاهی فقط گاهی کامپیوترو روشن میکنی یه سر به وبلاگ میزنی و میای بیرون کامپیوترم دیگه کاراتو از بر شده گاهی حس میکنم میخواد بگه نمیخواد کاری کنی خودم روشن میشم میرم تو وبلاگت نظراتو برات میخونم دوباره میام بیرون.یه سری تو گذشته کمی در حال و هیچ در فکر آینده دیوارای خونمون شدن برام سلول انفرادی .فرش خونمونو یاتلاقی میبینم که میخوان منو بکشه تو خودش ،آینه که هر روز به دیدنم و حرفای تکراریم عادت کرده یه وقتایی که میرم جلوش رنگش عوض میشه انگار میخواد بالا بیاره ولی ناچاره باز منو نگاه کنه.بلاتکلیفی یکنواختی .گاهی از بس گیجم که یادم میره کجا در کجا دیوار یهو میبینی بر میگردم سرم میخور به دیوار .بیچاره عینکم  شدم مادر شوهر اگه حال داشته باشم میذارمش رو چشمم اگه حال نداشته باشم که پرتش میکنم (چه جونی داره اون)بعضی وقتا به تلفن نگاه میکنم هی بهش خیره میشم یه دفعه داد میزنه میگه بابا هیچکی با تو کار نداره از رو برو دیگه ولی ...یهو ندا زنگ میزنه حال اینو میگیره ولی چه فایده ندام با حرفای تکراریش با امیدای الکیش .این روزا صدام بلندتر شده فکر میکنم کسی صدامو نمیشنوه هی داد میزنم هی داد میزنم ولی صدام تو این باغ وحش مثل گنجشک میمونه در برابر غرش شیر.حالا دیگه نیم کره احساسم شده تمام کره دیوونگی .جدیدا خیلیا بهم گفتن دیوونه شدی ولی ...اشکم که دیگه تو مشکمه ولی.....ولی ...ولی میخوام کاری کنم که وقتی میرم جلو آینه منو نشون نده خودمو نشون بده !!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در ساعت توسط madcapgirl |


 

 ما اتفاقی به دنیا می یاییم .... اتفاقی عاشق میشیم ، اتفاقی همدیگرو له می کنیم ،

 

 اتفاقی مثل یه ته مونده سیگار همدیگرو لقد مال می کنیم ، اتفاقی همدیگرو می شکونیم ،

 

 اتفاقی به همدیگه تهمت می زنیم ، اتفاقی همدیگرو می بینیم، اتفاقی همدیگرو نمی بینیم ،

 

  اتفاقی دروغ می گیم ، اتفاقی راست می گیم ، اتفاقی مریض می شیم ،

 

اتفاقی سر مسیر هم سبز می شیم ، اتفاقی از چراغ قرمز رد میشیم  ،

 

اتفاقی ، خیلی اتفاقی تیشه به ریشه هم می زنیم ،

 

خیلی اتفاقی برای هم خاطره می شیم و

 

  اتفاقی همدیگه رو تنها میذازیم

 

میبینی .. چه اتفاقی زندگی میکنیم....

+ نوشته شده در ساعت توسط madcapgirl


مهم نیست از کجاشروع شود،چون بالاخره می گذرد، تمام می شود و فراموش می شود هر رنجی. اما هیچکدام اینها مهم نیست، مهم نیست که بزرگترین آرزویت، توانایی جویدن باشد. مهم نیست که آنقدر شیره معده ات مسکن جذب کرده باشد که ترشابه یک بستنی ساده را که بعد سه روز روزه ی زندگی با ولع خورده ای، با فشار روی فرش بریزی و شرمنده نگاه خسته مادرت بشوی که تازه آخ آخرشب اش را گفته وکمرش تقی صدا کرده و نشسته پای تلویزیون.
هیچ مهم نیست که از درد، موهایت را آنقدر بکشی که جلوی سرت خلوت تر شود و به همه شامپوهای تقویت کننده روی میز با تمسخر نگاه کنی.

اصلا مهم نیست که شب تا نیمه های صبح با حوله ای داغ توی راهروهای تاریک خانه راه بروی و خونابه تف کنی.و یا بارها و بارها توی دستشویی از دلپیچه و درد، اشک ات در آید، حتی این هم ذره ای اهمیت ندارد که از میان انبوه آدمهایی که ظاهرا دوستت بوده اند! بعد این همه روز، تنها صدای حالت چطوره؟ را از زبان یکی دو تایشان بشنوی و چشمت مدام به در است و گوشت مدام به زنگ که کدام ... پایش را می گذارد تو و اشک ها و محلول های ضدعفونی خشک شده و صورت ورم کرده و چشمان گود رفته ات را تحمل می کند و چندساعتی را با تو می گذراند.

نه هیچ کدام اینها مهم نیست . حتی ذره ای. چیزی که مهره های پشتم را می لرزاند، آرزویی بود که شب قبل از این همه اتفاق توی دلم کردم و دیگر حتی جرات ندارم به زبانش بیاورم، آرزویی که فکر نمی کردم که اینقدر به من نزدیک است و حالا با تمام ناتوانی ام ازته دل فریاد می زنم، زندگی ام را با تمام روزمرگی هایش دوست ندارم، بلکه می پرستم.

+ نوشته شده در ساعت توسط madcapgirl |