گیج و حیران بر مرز سایه روشن موندیم در خوشبختانه ترین حالت مثل اون شاگرد دباغ هستیم که تو گذر از بازار عطرفروش ها سرگیجه میگیره و از حال میره(شاید داستان بر عکس باشه)نمیدانم کدوم طرف راسته دباغ هاست و کجا بازار عطرفروش ها و ما از کجا به کجا رفتیم اما هر چه هست تو آشفتگی دست و پا میزنیم.جامعه ای که به ما میگه خیلی از چیزایی که میدونستیم و تحسین میکردیم اشتباه و نیرویی نامریی که ما و ارزش ها و آرزوهامونو به حاشیه میکشه. نمیدونم شاید ایراد از ماست
به علی سنتوری حق میدم که نمیخواد از اون آسایشگاه به شهر برگرده
خانه ای داشته باشم پر دوست
بر درش برگ گلی میکوبم
روی آن با قلم سبز بهار می نویسم
"خانه ی دوستی ما اینجاست"
که سهراب نپرسد دیگر
"خانه دوست کجاست"
چیه چرا خجالت میکشی وبلاگه دیگه " وب لاگ " ثبت وقایع روزانه عشقی ترسناک سکسی آموزشی سیاسی اجتماعی فرهنگی مذهبی چه میدونم هرچی که چیز باشه......طرف میره وبلاگ میزنه وبلاگ به اون عظمت مال کی؟!.....طرف فشن و معروف و ژیگوله....میری تو وبلاگشتو صفحه به اون بزرگی نوشته "من عضو 360 اونجا پیدام میکنی"بعد میاد تو وب من به من میخنده. داداش وبلاگمه دوس دارم اینجوری بنویسم خر که نیستم مردمو مچل کنم که چی بیان تو وایستن صفحه وا شه بعد این جمله رو بنویسم شمام اگه مشکل داری نیا تو وبلاگ خودمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!!!!!!!

