گیج و حیران بر مرز سایه روشن موندیم در خوشبختانه ترین حالت مثل اون شاگرد دباغ هستیم که تو گذر از بازار عطرفروش ها سرگیجه میگیره و از حال میره(شاید داستان بر عکس باشه)نمیدانم کدوم طرف راسته دباغ هاست و کجا بازار عطرفروش ها و ما از کجا به کجا رفتیم اما هر چه هست تو آشفتگی دست و پا میزنیم.جامعه ای که به ما میگه خیلی از چیزایی که میدونستیم و تحسین میکردیم اشتباه و نیرویی نامریی که ما و ارزش ها و آرزوهامونو به حاشیه میکشه. نمیدونم شاید ایراد از ماست
به علی سنتوری حق میدم که نمیخواد از اون آسایشگاه به شهر برگرده


