تا حالا شده حسرت بکشی ؟!حسرت اینکه بخوای از ته دلت بخندی ولی نتونی.تا حالا شده بهت بگن تو میتونی پرواز کنی ولی تو هر جی نگاه میکنی بالی نمیبینی که باهاش بپری حتی پاییم برای رفتن نداری.تا حالا شده یهو خیره بشی به دیوار دیگه هیچی نبینی جز یه عالمه خاطره که پشت هم دارن تکرار میشن بعد یکی صدات کنه دیگه یادت نیاد به چی فکر میکردی.تا حالا شده یه عالمه حرف از جلو چشات رد شن بخوای روی یکیشون دست بذاری ولی نتونی.تا حالا شده از روی عصبانیت اونقدر لباتو بخوری که یهو مزه ی خونو توی دهنت احساس کنی.تا حالا شده شرو ورای یکیو بشنوی بخوای بکوبی توی دهنش ولی نتونی.تا حالا شده بخوای یه کارد برداری بزنی توی شکمت ولی جرات نداشته باشی نه جرات درد کشیدن جرات دیدن خون .تا حالا شده مترجمی برای ترجمه سکوتت پیدا بشه .تا حالا شده بخوای دنیا رو شرمنده کنی ولی اون حتی یه نیش خندم بهت نزنه.تا حالا شده تیکه پازل دوستیتو بدزدن و نتونی پیداش کنی بعد ببینی دست دشمنته.تا حالا شده توی زندگیت یکی از سیمای سازت پاره شه و تو آهنگ زندگیتوطوری ادامه بدی که هیچکی نفهمه چی بهت گذشت و تهش بهت بگن تو که کاری نکردی چرا چون سوختنو ساختنتو ندیدن.تا حالا شده به این فکر کنی که این افکار پاره پاره مال کی میتونه باشه
من میگم چواب همشو میگم I don’t know


